سلام . خوبی شما خوبی ماست. یه دوستی دارم که خیلی با هم صمیمی هستیم البته از یه شهر دیگه .هر وقت میرم اونجا بیشتر با خواهر کوچیکش حرف میزنم و ازش کلیپهای جدید و موسیقی های توپ میگیرم اونم با من خیلی راحته هر وقت دوستم میاد خونمون اونم میاد .یه جورایی دوستم حسودیش شده از این که من بیشتر با اون هستم تا با اون .جمعه عروسی خواهر دوستم هست و به خواهرش گفته حتما من رو دعوت کنه فکر میکنید کرد ؟ ها ها نه بابا زنگ زدم بهش یکشنبه که از حالش بپرسم اولش میگه خونمون رو عوض کردیم بعد میگم بیاید اینجا بریم جایی میگه سرم شلوغه کار دارم .میگم مگه چه خبره؟میگه عروسی زینبه .من
میگم قرار بود سال بعد بگیرد ؟میگه یکدفعه شد حالا تصور کن من بخوام بهش بگم پس من چی .موقع خداحافظی میگه راستی یادم رفت بگم زینب گفته دعوتی حتما بیا .من:حتما میام .اون:واقعا میای ؟من:آره چرا نیام اون:آخه من نمیرم چون مختلط هست من:خوب به من چه نمیایی من میرم کیف کردید چه جوری حالش رو گرفتم .خوب من با یکی از دوستام میرم چون اون هم دعوته خانم هم گفتن من هم پس شما هستید میام.
خدایی دوستای خوب نعمته اون هم از این نوع