حالا نوبتی هم باشه به بخش خاطرات میرسیم این هم یه خاطره کمی توپ یا بادبادکی
تو مدرسه زنگ ورزش تمرین پرتاب توپ به سبد بسکتبال داشتیم چون تعدادمون زیاد بود نوبتی و تو یه صف ایستاده بودیم . گذشت رسید به پرتاپ توپ من . چون تو پرتاب جزو نفرات برتر مدرسه بودم با کلی غرور اومدم برا پرتاب که توپ راحت رفت یه ور دیگه سبد و نزدیک اون هم نشد وقتی رومو اون ور کردم دیدم اصلا حواص معلممون به من نبوده بدو رفتم توپ رو گرفتم اومدم که یکی دیگه رو بندازم یکی از بچها با داد و بیدا به خانم معلم که این تکراریه من رو دارین با خونسردی بالا و اعتماد به نفس زیاد رومو کردم طرف معلم و گفتم نه خانم زنده است کجاش تکراریه .اگه بدونید چه فضای باحالی شده بود کل بچها از خنده پخش شده بودن . وا مگه دروغ گفتم زنده بود دیگه
